![]() |
![]() |
|
| ما تا اخر ایستاده ایم |
|
دياررنج قفسي تنگ به وسعت دنيا قصه هاي پشت خاكريز بيسيمچي ايستگاه آسمان ايستگاه رنگين كمان لبخند هاي خاكي يستگاه صلواتي پنجره جنگ تفحص باعاشقانه هاي دفاع مقدس مهمان دل هاي گرم شما عزيزان است. حكايت شهادت هچنان باقيست دياررنج پايگاه تخصصي فرهنگ وپايداري دفاع مقدس http://diareranj.ir |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:48 توسط بیسیمچی |
|
|
شناخت بسيجي در وضعيت کنوني و آينده از ضروريات بزرگي است که در سرنوشت سامان دادن به کشور، ترويج اسلام ناب و تداوم راه مقدس انقلاب و امام راحل (سلام الله عليه) نقش تعيين کننده دارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:59 توسط بیسیمچی |
|
|
جستجوگر نور شهید مجید پازوکی که پس از شهادت یار دیرینش شهید علی محمودوند ، او را به عنوان فرمانده تفحص لشکر 27 محمد رسول الله برگزیده بودند، پس از مرارت فراوان و تفحص در رمل های سوزان خوزستان ، در 17مهر 80 بر اثر انفجار در میدان مین به جمع یاران شهیدش پیوست و اکنون پس از گذشت 3سال از شهادتش همه به دنبال آنند که او که بود.
اکنون که چند سال از شهادت مجید پازوکی در قتلگاه فکه می گذرد، با مروری کوتاه بر زندگی اش به دنبال آنیم که بدانیم او چه داشت که لایق شهادت شد و ما چه چیز نداریم که در اسارت دنیا مانده ایم. روز اول فروردین ماه سال 1346 خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد که عطر حضورش اهالی خانه پلاک 6 کوچه بزرگمهر در خیابان خاوران را سرمست کرد. هر سال که شکوفه های بهار با باز شدنشان گذر ایام را نوید می دادند ، مجید هم بزرگتر می شد تا این که مجید با همکلاسی های کلاس اولی اش با نیمکت های مدرسه آشنا گشت. از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت چرا که با اوج گرفتن مبارزات مردمی ، اونیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز 17شهریور مجید چون ژاله ای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست. انقلاب که پیروز شد مجید یازده ساله برای دیدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زیارت کند و این آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازی حضرت روح الله بود. مجید پازوکی بعدها به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال 1361 رنگ و بوی جبهه گرفت و زخم های تنش دفتر خاطراتی از رزم بی امانش گردید. یک بار از ناحیه دست راست مصدوم شد ، بار دیگر از ناحیه شکم و وضعیت جسمی اش اصلا خوب نبود ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت و درد را با خنده پذیرایی می کرد. پس از پایان جنگ در سال 1369، منطقه کردستان، کانی مانگا و پنجوین حضور مجید پازوکی را به خاطر سپردند و دفاع همچنان برای او ادامه داشت و این سرباز خمینی ، با بیش از هفتاد ماه حضور در جبهه ها و شرکت در بیست عملیات ، جبهه را آوردگاه عشق خود کرده بود. مجید در سال 70 در برابر سنت نبوی سر تعظیم فرود آورده و پس از آن ، دو پسر به نام های علی و مرتضی را از خود به یادگار گذاشت. وی در سال 1371 با آغاز کار تفحص لشکر 27محمدرسول الله (ص) در خیل جستجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جستجوی گلهای گمگشته و فرزندان عاشورایی ایران شد و در این راه سختی ها و مرارت های بسیاری را به جان خرید تا این که پس از شهادت یار دیرینه اش علی محمودوند، در برگریزان روزگار ، او در استقبال وصال یار بهاری شد و هفدهم مهر ماه سال 1380 دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی در فکه مستجاب شد و اونیز به خیل یاران شهیدش پیوست. اما او رهرو عشق بود و عشق خود را این چنین در قسمت هایی از دست نوشته اش که بعد از شهادت " نامه ای به خدا " نام گرفت، نگاشته است: با سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبی ها ، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص). یا زهرا ؛ فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین(ع) . ای مادر حسن و ای جده سادات ، ای حوض کوثر، ای فریاد رس عباس در کربلا ، ادرکنی ادرکنی ادرکنی ؛ الساعه الساعه الساعه ؛ العجل العجل العجل. به حق خون علی اصغر و آه زینب ؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم ، شهرت به سراغم آمد. آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده ، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟ ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید ، از ما بگذر که تقصیر کردیم. ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم.... والسلام- غلام ونوکر بچه های فاطمه(س)، مجید پازوکی واینک 3 سال است که انتظار مجید پازوکی به پایان رسیده است اما انتظار مادران مفقودالاثرها همچنان باقیست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:29 توسط بیسیمچی |
|
|
شب هفتم تیرماه ابراهیم حالت دیگری داشت. تا اذان صبح در حال راز و نیاز با خدا بود. بعد از نماز نیز با روشن كردن ضبط شروع به ورزش زورخانهای نمود. از محل اسكان ما تا محور, راه ناهموار و خاكی و حدود 4 كیلومتر بود. وقتی به منطقه رسیدیم در گرمای 50 درجه فكه پس از ذكر دعا و استمداد از خداوند كارمان را آغاز كردیم. بیل مكانیكی در كانال دست از كار كشید. این حركت مژده خبری از باقی مانده وسایل شهدا به شمار میرفت. یك نارنجك پوسیده از میان خاكها پدیدار گشت. ناگهان صدای انفجاری در فضا پخش شد. یك باره دلم لرزید, ابراهیم در سجادهای سرخ با دستان بیانگشت خود خوابیده بود. فریاد زدم: «ابراهیم بلند شو!» تبسم ابراهیم در آن شرایط آتش به جانم میزد. با تلاش فراوان او را به آمبولانش رساندم. او در راه فقط كلام «یا حسین» را زمزمه میكرد. نگاهی معصومانه به اطرافش انداخت, از بچهها خواست تا پنجره ماشین را باز كنند و چند قطرهای آب طلب كرد تا لبان خشكیدهاش را تر نماید. او چند لحظه بعد «یا حسین» گویان چشمانش را برای همیشه بست.راوی:همراه شهید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:10 توسط بیسیمچی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشوب گران را شناسائی کنید آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 فروردین 1388 آذر 1387 |
| پیوندها |
|
مقام معظم رهبري حيات پايداري دولت كريمه رجا نيوز جام جم خبرگزاری فارس دهنمکی داود ابادي نويد شاهد لينك در لينك تخريبچي دوران ايران ديپلماسي كلوپ ايرانيان پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی |
|
RSS
|